مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 12 آذر ماه سال 1387
چرا؟؟؟؟

 

نمیدانم چرا باید چنین ساز مخالف سر کنم یکسر
نمیدانم چرا گردونه را  گردونه ای... وارونه میبینم
در این سیل  خروشان زمین ...  راه نجاتی نیست؟
نمیدانم چرا این بهر  را خشکیده میبینم
همه دنیای من شد شک و تردید و فقط یک چیز...
و آن اینکه دلی را عاشق و شیدای ...لطف حق  نمیبینم
چرا باید چنین باشد؟ چرا؟؟؟
چرا باید به جای مهر ...کینه را مهمان دلها کرد
چرا باید به جای دوست .. شیطان  را هم آوا بود
چرا رسم زمان.. رسم زمین این شد  ؟
همه دلها شده سنگی ... همه  در فکر آزارند
بدا بر حال ما  قربانیان عصر  بیدادیم 
عجب ره توشه ای داریم !!!!
چرا ما بی سرانجامیم؟ چرا تنهای تنهاییم.؟ 

 

سه شنبه 14 آبان ماه سال 1387
دنیای من شاید...

 

دنیا آیینه ای در برابر افکار من است و آنرا در خود باز میتاباند.
دنیا انعکاس اندیشه های من است 

 و این بزرگترین آزادی و اختیاریست که میتواند وجود داشته باشد
این منم که با دیدن مهتاب شعر میسرایم و از آسمان شب ستاره میچینم.
این منم که دریا را خانه ی ماهی و مروارید و صدف میپندارم
و امواج کف آلود سفیدش را دستانی مهربان میبینم که برایم گوش ماهی به ساحل می آورد.
وقتی خوشحالم سکوت شب ، آواز پرنده ، جریان رود ، ماه و صخره و هر چه فکرش را کنی قشنگ است
اما زمانی که دلم میگیرد آنوقت دنیا رنگ احساس مرا دارد.
آنوقت دیگر زیبایی قطره های باران را نمیبینم و تنها به گل آلودگی کفش ها و ساقه های
شکسته ی گلهای باغچه نگاه میکنم.
آنوقت که دلم گرفته دریا در نظرم غول آدمخواری میشود که عزیزان بسیاری را بلعیده است.
و ماه و ماه گرفتگی صورت ها با هم به خاطرم می آید و از ماه هم بدم می آید.
اما همه ی اینها احساسات و حالات و ایده های من هستند.
ایده هایی که مالک آنها منم..........
منم که به خود فرصت میدهم که دنیا را چگونه ببینم و خوب میدانم که:
نه گریزی از ماه گرفتگی هست و نه مهتاب انگیزه ی همیشگی نوشتن  من  


شنبه 20 مهر ماه سال 1387
دوست من ....

 

ای دوست من، من آن نیستم که می نمایم.
 نمود پیراهنی ست که بر تن دارم
پیراهنی بافته از جان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان نگه می دارد.......
آن منی که در من است در خانه ی خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند
من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی و هرچه می کنم بپذیری-
زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کار های من چیزی جز عمل آرزو های تو نیستند.......
هنگامی که تو می گویی«باد به مشرق می وزد...»؛من می گویم «آری به مشرق می وزد.»؛
زیرا نمی خواهم تو بدانی اندیشه ی من در بند باد نیست،بلکه در بند دریاست.......
تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی، و من نمی خواهم تو دریابی.
می خواهم در دریا تنها باشم.
دوست من، وقتی که نزد تو روز است، نزد من شب است؛
با این همه من از رقص روشنای نیم روز بر فراز تپه ها سخن می گویم،
و از سایه ی بنفشی که دزدانه از دره می گذرد: زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی و
سایش بال های مرا بر ستارگان نمی بینی-و می گویی نمی خواهم ببینی یا بشنوی.
می خواهم با شب تنها باشم.
هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من به دوزخ خودم فرو می روم
حتی در آن هنگام تو در آن سوی مغاک بی گذر مرا آواز می دهی
«همراه ِ من،رفیق ِ من،»
و من در پاسخ تو آواز می دهم«رفیق ِ من،همراه ِ من،»-زیرا من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی.
شراره اش چشمت را می سوزاند و دودش مشامت را می آزارد.
و من دوزخم را بیش از آن دوست می دارم که بخواهم تو به آن جا بیایی. 

می خواهم در دوزخ تنها باشم.
تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی،
ومن از برای خاطر تو می گویم که مهر ورزیدن به این ها،
خوب و زیبنده است. ولی در دلم به مهر تو می خندم.
 گرچه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی. می خواهم تنها بخندم.
دوست من، تو خوب و هوشیار و دانا هستی؛ یا نه ؛ تو عین کمالی-
 و من هم با تو از روی دانایی و هوشیاری سخن می گویم.
 گرچه من دیوانه ام.ولی دیوانگی ام را می پوشانم. می خواهم تنها دیوانه باشم.
دوست ِ من، تو دوست ِ من نیستی، ولی من چگونه این را به تو بفهمانم؟
راه ِ من، راه ِ تو نیست، گرچه با هم می رویم، دست در دست......... 


پنجشنبه 14 شهریور ماه سال 1387
خدا نگهدار...

 

از هر خیالم که بنفشه ای سر می زند
زندگی ام را برگ برگ روی میز می چینم
خدا نگهدار عمر کاغذی من  !
که بقای باشکوهت مثل گذشته ای نه چندان دور
به بازیگوشی کبریت و انگشتی بسته شد. 

چقدر محتاج یک آتشم   

میخواهم بی رحم ترین دلتنگی ام را با یکرنگی باران قسمت کنم  

تنها همین باران توان مقابله با بازیگوشی کبریت و انگشتم را دارد   

چقدر محتاج یک.....

شنبه 9 شهریور ماه سال 1387
.......


در سراشیبی و پیچ و خم سرنوشت نمی دانم...
نمی دانم به کجا رهسپارم و به کدام امید گام بر میدارم
همینقدر می دانم که طاقت رفتنی نمانده و ماندن صعب و محال است
چه باید بکنم گردن از بار گذشته شکسته و پشت از سنگینی آن خمیده
محنت ایام خردم کرده  که حتی یادآوری آن در خاطرم بر بار اندوهم  می افزاید
پای در گل فرو مانده و رفتن  حکمی محال
نه زمین سخت که بر آن بایستم نه خاک سرد که نفس قطع کنم
زنده و زنده بگور در گور زندگی حیران و اسیر
من در این سیاه بازار وحشتناک و این زمان جلاد به امید چه مانده ام؟؟
آنقدر به دل کندن نزدیکم که یک نفس فاصله است و آنقدر از دنیا دور که نفرت دارم از نامش
به چه چیز  ماندن دل ببندم اینکه روزی زندگی رنگ دیگر بگیرد ؟!؟
دریغ از آن همه آرزو که به هرز رفت  هر گاه بر میگردم و به گذشته می نگرم
افسوس جانگدازی بر لب می نشانم و نفرتی عمیق بر وجودم مستولی
و هر وقت به راه آینده می نگرم آه بلندی از دلم زبانه میکشد  
و اما تو ...

 اگر میخواهی تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من... عالمی نیست
غم آنقدر دارم که می خوام تمام فصل ها را
بر سر سفره رنگین خود بنشانمت بنشینمت
خد ای من بر من  خرده مگیر  این خود ستایی را که بی شک
تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید به زخم من که می پوشم زچشم شهر آن را
در دستهای بی نهایت مهربانت مرهمی نیست
شاید و شاید/ هزاران شاید دیگر اگر چه  / اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

چرا که کسی به تسلیتم یک دقیق لال نشد / متاسفم  برای خودم . همین