.......
در سراشیبی و پیچ و خم سرنوشت نمی دانم...
نمی دانم به کجا رهسپارم و به کدام امید گام بر میدارم
همینقدر می دانم که طاقت رفتنی نمانده و ماندن صعب و محال است
چه باید بکنم گردن از بار گذشته شکسته و پشت از سنگینی آن خمیده
محنت ایام خردم کرده که حتی یادآوری آن در خاطرم بر بار اندوهم می افزاید
پای در گل فرو مانده و رفتن حکمی محال
نه زمین سخت که بر آن بایستم نه خاک سرد که نفس قطع کنم
زنده و زنده بگور در گور زندگی حیران و اسیر
من در این سیاه بازار وحشتناک و این زمان جلاد به امید چه مانده ام؟؟
آنقدر به دل کندن نزدیکم که یک نفس فاصله است و آنقدر از دنیا دور که نفرت دارم از نامش
به چه چیز ماندن دل ببندم اینکه روزی زندگی رنگ دیگر بگیرد ؟!؟
دریغ از آن همه آرزو که به هرز رفت هر گاه بر میگردم و به گذشته می نگرم
افسوس جانگدازی بر لب می نشانم و نفرتی عمیق بر وجودم مستولی
و هر وقت به راه آینده می نگرم آه بلندی از دلم زبانه میکشد
و اما تو ...
اگر میخواهی تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من... عالمی نیست
غم آنقدر دارم که می خوام تمام فصل ها را
بر سر سفره رنگین خود بنشانمت بنشینمت
خد ای من بر من خرده مگیر این خود ستایی را که بی شک
تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید به زخم من که می پوشم زچشم شهر آن را
در دستهای بی نهایت مهربانت مرهمی نیست
شاید و شاید/ هزاران شاید دیگر اگر چه / اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست
چرا که کسی به تسلیتم یک دقیق لال نشد / متاسفم برای خودم . همین